دیروز تولد یکی بود.اهای یکی خیلی تکی.انشاء تولد صد و بیست سالگی
alis
گـــفتـــ:
بـه خــــدا تنهــات نمیذارم...!!!
امـــا رفتـــ...
خـــــدایـــا من به"اعتبار تو"
به او اعتماد کردم...
این بود جــــوابم؟؟!
حرف دلم...
هیچ شباهتی به یوسف ندارم...
نه رسولم,نه زیبایم,نه برای کسی عزیزم,نه چشم به راهی دارم...
فقط...
در " چاه " افتاده ام!!
چه بگویم؟ نگفته هم پیداست
غم این دل مگر یکی و دو تاست؟
به همم ریخته ست گیسویی
به همم ریخته ست مدتهاست
هم به هم ریخته ست هم موزون
اختیارات شاعری خداست
در کش و قوس بوسه و پرهیز
کارمان کار ساحل و دریاست
نیست مستور آن که بد مست است
چشم تو این میانه استثناست
خاطرت جمع من پریشانم
من حواسم هنوز پرت هواست
از پریشانی اش پشیمان نیست
دل شیدای ما از آن دلهاست !
هر کجا میروی دلم با توست
هر کجا میروم غمت آنجاست
عشق سوغات باغهای بهشت
عشق میراث آدم و حواست
هر چند چشمت با نگاهم مهربان نیست
چشمم به دنبال ِ نگاه ِ این و آن نیست
چندیست حالم را نمی پُرسی و دانم
لطفت به من حتّی به قدر ِ دیگران نیست
در سر اگر باشد هوای دختر ِ خان
هرگز رعیّت زاده را ترسی ز خان نیست
با من غریبی می کنی و سر گِرانی
در پیش ِ نا اهلان ولی نازت گِران نیست
فکر ِ سرت را خواندم از نوع ِ نگاهت
لطفا مودّب باش ، این طرز ِ بیان نیست
دل پیش ِ شاعر حُرمتی دارد وگرنه
شاعر برای دل ربودن ناتوان نیست !
هرگز ” خداحافظ “ نگو وقت ِ جدایی
چشمم حریف ِ گریه های بی امان نیست
حال ِ دلم ، حال ِ پلنگی مست و وحشیست
افسوس ماهی بر زمین و آسمان نیست
سردم شده بدجور عزیزم بغلم کن
یخ کردم از این سوز دمادم بغلم کن
تا باد مرا با خود از این کوچه نبرده
بی دغدغه با دغدغه محکم بغلم کن
دنیا همه مشتاق تو هستند ولی تو
با وسعت شوق همه عالم بغلم کن
شد شایعه غم خورده در این کوچه یکی را
تا آن که نبلعیده مرا هم بغلم کن
این شهر همه در پی حرفند و حسودند
آهسته و پیوسته و کم کم بغلم کن
از لطف تو هر بی سر و پایی شده آدم
امید که من هم شوم آدم بغلم کن
من داوطلب آمده ام تا که بمیرم
اینجاست همان خط مقدم بغلم کن
گیریم که پیش از همه با این عمل زشت
رفتیم جهنم به جهنم بغلم کن
حتی بشود محشر عظمی همه دنیا
ای رهبر دل های معظم بغلم کن
انکحت و زوجت دلم عاقد و شاهد
ای عشق شدم من به تو محرم بغلم کن.
من سزاوارم به نفرین، هر چه می خواهی بگو
از تو نفرین است شیرین، هر چه می خوای بگو
خسته ای و هیچ کس گوشش بدهکار تو نیست
گوش من با توست، بنشین! هر چه می خواهی بگو
آینه همراز خوبی نیست، پنهانی بخند
دور از چشم سخن چین هر چه می خواهی بگو
با تو باشم طعم غم هایم چه فرقی می کند؟
حرف های تلخ و شیرین هر چه می خواهی بگو
دین و دنیا را به شوق حرف هایت باختم
حال با این قلب بی دین هر چه می خواهی بگو
دلبری کردنت ای یار دل آزار کم است
دوستت دارم و این جمله چه بسیار کم است !
نعره از عمق دل و جان بزند آهویی
که شود یک شبه در دام گرفتار کم است
کشته ی عشق زیاد است ولی اینگونه
جان به جان دادن ما پیش تو یکبار کم است
تیغ بر دست ودل ما زدنت نیست ، غمی
که در این دوره زمانه گل بی خار کم است .
از دل چاه مکش یوسف ما را بیرون
گرگ در شهر زیاد است و خریدار کم است
فکر کن پنجره ای رو به هوایی تازه
دردل تیره وبی رونق انبار کم است
زندگی رنگ غبار است و فراموشی ، گر
قاب عکس من و تو سینه ی دیوار کم است
ترمه پوش نازک اندامی که هر شب مست بود
آبی چشمان او با آسمان همدست بود
میخرامید از میان کوچه ها بی واهمه
نسخه ویرانیم بر دامنش پیوست بود
او رها چون بادهای هرزه میرقصیـــــد و دل
در خم گیسوی نستعلیقی اش پابست بود
شور شیدایی تمام شهر را پر کرده بود
رهگذارش دیده تا میدید پا و دست بود
گرچه دل دادم ولی دیوانه تر میخواستم
او که تلفیقی ز هرچه خوب و زیبا هست،بود
یک شبی رفت و مرا با خاطراتم جا گذاشت
لیک میدانم که عشقش "ارتفاعی پست "بود
آن روزها نام مرا حتا نمی دانست
من عاشقش بودم ولی گویا نمی دانست
من مشت خود را باز کردم خط به خط خواندم
انگار او چیزی از این خط ها نمی دانست
با خود کلنجار عجیبی داشتم آیا
از عشق می دانست چیزی یا نمی دانست؟
هی خواب می دیدم که در گرداب گیسویم
اما کسی تعبیر رؤیا را نمی دانست
رمال هم از آینه چیزی نمی فهمید
از سرنوشتم نقطه ای حتا نمی دانست
من تاجر ابریشم موهای او بودم
سرگشته اش بودم ولی او نمی دانست
یک شب برایش تا سحر “گلپونه ها” خواندم
تنها به لبخندی مرا دیوانه می دانست
فردای آن شب رفت فهمیدم که معنای
“من مانده ام تنهای تنها” را نمی دانست